سخني چند از زبان دل

خرید بک لینک
در تاريخ ١٥/٢/٩٢ گوشي رو از دستم ربودند رفتم كلانتري گفتن بايد بري آگاهي كه منم رفتم شكايتمو نوشتم گفتن ميفرستيم برا دادگاه منم رفتم پيش قاضي پرونده كه قرار بود به اين مسله رسيدگي كنه بهش گفتم واقعا به همچين مسايلي رسيدگي ميشه يا من وقتمو تلف نكنمو پيگير مسله نباشم قاضي خيلي مطمين و با اعتماد به نفس بهم گفت مطمين باشين دنبال كارتون هستم حس انسان دوستانه اي بهش دست داده بود وقتي فهميده بود با چه زحمتي پول درميارم بعده مدتي انگار اثري از سارق پيدا شد خبرم كردن كه اين اقا رو مي شناسي با تعجب نگاش كردم خداي من اين كه همون فروشنده ي موبايل هستش گفتم اره موبايل رو از اين اقا گرفتم انگار اخرين بار سيم كارتي رو ايشون در گوشي گذاشته بود قاضي گفت بايد بازجويي بشه بعد خبرتون كنيم تو اين مدت چندين بار رفتم دادگستري ولي خبري نبود يه بار كه رفتم دادياري سوم قاضي نبود از منشي پرونده رو پيگير شدم بهم گفت شما فكر مي كنين قاضي وقت ميكنه به همچين پرونده هايي رسيدگي كنه منم با تعجب گفتم اگه وقت نميكنه پس چرا پرونده رو گرفته چرا ازم خواست شكايتمو بنويسم ، اونم جواب داد همينجوري ، موندم چي بگم عصبي و خسته از حرف هايي كه شنيدم ، با اين حرفش ديگه پيگير موضوع نشدم تا اينكه سي و يكم شهريور ١٣٩٥ در ساعت ١١:٣٦ به دادگستري واقع در روبروي ميدان توحيد كه جديدا تاسيس شده بود رفتم و اينگونه شد كه شرح آن را برايتان مي نويسم

در گذر زمان...

ما را در سایت در گذر زمان دنبال می‌کنید

برچسب: سخنی چند از بزرگان, نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 20:11

صفحه بندی